کوچ پروانه کوچولو

بلاخره فصل کوچ این پروانه ء کوچولو هم رسید.

درست که آشیانه این پروانه کوچولو تغییر کرده اما هنوزم با همون خاطرات گذشته

و دلی تنها در این روزگار بی رحم و بی عاطفه می نویسه تا شاید در فراموشی فردا یادش کنند.

منتظر حضور پر مهر و زیبای شما دوستان گلم هستم

اینم کد پستی پروانه کوچولو:

www.parvanehayekuchooloo.blogfa.com

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦


آخرين نامه پروانه کوچولو

داشتم حساب می کردم دیدم اگه یک شبانه  روز بجای ۲۴ ساعت می شد ۴۸ ساعت باز من حدود ۱:۴۵ زمان کم می آوردم. اما مجبورم این زمان نداشته را در همان ۲۴ ساعت بگنجانم.از همهء فرشته های سپید ممنون که منو همراهی میکنن و عذرخواهی می کنم که نتونستم زودتر ازاین بیامو بهشون سر بزنم.

پاییز اومدو و مثل همیشه ترم ، درس ،کار و پروژه... تو رو خدا شما کلاه تون رو کنید قاضی!!! آخه این درست هنوز ۲هفته نگذشته امتحان واسمون گذاشتن !!! البته ناگفته نماند که اشتباه از خودمون بود آخه با  ۶ تا از بچه ها درس ترم ۷ رو گرفتیم استاد واسه اینکه بگه ۲ترم زود تشریف آوردید سر کلاس، دیروز واسمون امتحان گذاشت  چند تا از بچه ترم هفتی ها با این وجود که جز این ترم راهی دیگه واسه خلاص شدن ازاین درس شیرین  نداشتن رفتن حذف کردن اما بازم ماها با اعتماد به نفس کامل هم امتحان دادیم هم کارخانه و گروهمون رو واسه پروژه پایانی انتخاب کردیم با اینکه هنوز تو کف امتحان موندم(از بس سخت بود) اما خدارو شکر خدای مهربون دستمون رو رها نکرد و تونستیم به استاد بگیم که ترم ۵ یا ۷ نداریم

راستی چند مورد:

۱.امیدوارم که فصل زیبای پاییز را با نشاط و شادی آِغاز کرده باشید و همانند تمام فصل ها از نعمت خداوند بهرمند گردیدو روزهای سراسر موفقیت را در پیش داشته باشید.

۲.شهادت مولای متقیان علی (ع) را به تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم

چون نامهء عمر ما به هم پیچیدند      بردند و به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی     آن را به محبت علی بخشیدند

۳.درست که زمان واسه کوچ کردن کمی دیر، اما خوب تا اول آبان وقت هست ، انشا الله پست بعدی رو تو آشیانه جدید می نویسم حتما می یام و کد پستی می گذارم تا  مثل همیشه با حضورتون منو شاد کنید.

                  راستی تو این شب ها مارو از دعای خیرتون بی بهره نکنید.

چقدر سخت تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی،حس کنی که هنوزم دوستش داری......چقدر سخت دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همهء وجودت له شده......چقدر سخت تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی......چقدر سخت وقتی پشتت بهش و دونه های اشک گونه هات رو خیس می کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری...... چقدر سخت گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچهء نو مبارک......

                   یک آن شد این عاشق شدن...... دنیا همان یک لحظه بود......

التماس دعا

                                                                                یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦


نامهء پروانه کوچولو

سحر آرزوهاتو روی بال فرشته ها بذار و تا رسیدنشون به آسمون دعا کن ،صدای اجابت که به دلت رسید ما رو فراموش نکن.ماه رمضان مبارک 

صبح قبل اذان با مامانم و خاهر گلی رفتیم به دنبال خانوم جونم فرودگاه آخه رفته بودن پا بوس امام رضا.باورتون نمیشه اما یه حال عجیب داشتم دلم بدجوری شکست .می دونید ، آخه به خودم می گم حتما گنهکاری بیش نیستم که امام حاضر نیست چند روزی هم به این پروانه شکسته بال جای بده اما اون آقا بزرگتر از این حرفاست حق داره میگه برو هر وقت با دلت اومدی بیا و بشین اینجا تا من به درد و دلت گوش بدم.

راستشو بخواهی دلم نمی خواست که اینچنین پستی رو تو بلاگم بذارم که یجورایی بوی نا امیدی و فراموشی می ده.آخه شاید با این پست تنها گل یاس عمرمو هم که همیشه می یومد بهم سر می زد و شادی منو چندین برابر می کرد و بهترین کامنت دنیا رو که از سوی او واسه روز میلادم دریافت کردم از دستم برنجو بخاطر تو ترکم کنه اما چه کنم تا امروز به حرف دلم بودمو از حالا می خوام با عقلم تصمیم بگیرم.نمی خوام دادگاه راه بندازم چون خوشم نمی یاد که یکی متهم باشه یکی قاضی !! هرچند که آرزوی جفتمون بود که یروزی بشیم وکیل پایه یک دادگستری اما خدا جوری دیگه سرنوشتمون رو رقم زد.اصلا فرض کن اینم مثل تمام داستان هایی هست که برات تعریف می کنن با این تفاوت که اینبار نه قصه هست نه خواب.کاش قصه بود و خواب مثل تمام خواب هایی یا بهتر بگم کابوس هایی بود که هر شب می یومد سراغم.کاش فصلی بنام جدایی نبود اما اینجوری  واسه همه بهتره هم واسه من ،هم تو و هم تمام کسانی که فکرشون مشغول این صفحات شده.

نمی دونم خودت این پست و می خونی یا مثل تمام کارات که منتظری ینفر زحمتشو بکشه و بدون اینکه حتی سختی ای به خودت بدی بیان و واست تعریف بدن چی شده؟! قصد توهین ندارم اما قبول کن واقعیت تلخ !! آخه حضرت عباسی شد یبارم خودت واسه اون چیزی که مثلا می گن دوستش داری تلاش کنی؟؟ گرچه تلاشت فقط واسه دیگرون و لی نمی دونم چرا می خوان به من ثابت کنن که من اشتباه می کنم ای کاش اشتباه بود.

راستش با این اوصاف ازت خیلی هم ممنونم آخه خیلی بهم کمک کردی فکر نکنی دروغ یا می خوام کنایه ای بزنم به همون کعبه ای که جفتمون به زیارتش رفتیم اصلا اینجوری نیست که تصورت ،با وجود اینکه من شاگرد خوبی نبودم  اما در حقم استادی کردی.مثلا یادم دادی یه عشق آنقدر مهم نیست که بخاطرش واسه یک بار هم شده خودمون واسه داشتنش پیش قدم بشیم.  یا اصلا لازم نیست به عواطف معصومانهء طرف مقابلم توجهی کنم.یا اگه سدی جلو راهمون، بوق و کرنا راه بندازم که ای ببینید چه کرد خودش که نمی خواهد؟ می دونی آخه خودت معلمم بودی و بهم یاد دادی اگه یک عشق واقعی هم پیدا شد اگه دیدم بهش نمی رسم یا زمان لازم واسه داشتنش ببوسمشو بذارمش تو یک بقچه بدمش به دست آب روان و برم دنبال یه عشق دیگه.درس نیست بگم آخه تو معلمی، من شاگرد اما این بارو سخت در اشتباه بودی آقا معلم!!! اینو یادت رفت یا زمانی که در محضر استادت بودی اشتباه متوجه شدی و دقت لازم رو نکردی که هیچگاه به شاگردت یاد ندی فراموشی بهترین راه حل نیست!!! شایدم یروزی خودت نا غافل اسیر همین فراموشی ای بشی که خوت یادم دادی . و سعی کنم یجوری اسمتو که بعد نام خدا بالای برگه های دفتر زندگیم می نوشتم پاک کنم تا مبادا یروز بگم من شاگردی کسی بودم که سرمشق فراموشی رو واسم نوشت  اما به مولا  که حاضر نیستم اسمشو از سر زبونم پاک کنم قسم می خورم امیدوارم که خوشبخت باشی و خیلی زود مثل چند ماه پیش که داشتی نام منو ،تنها شاگرد زندگیت رو از تو دفتر حضور و غیابت پاک می کردی و فراموش می کردی شاگردی هم داشتی که به امید اینکه لحظه های بیشتری رو در آینده نچندان دور در محضر معلمی چون تو باشه طلوع را به غروب و تاریکی رو به روشنایی پیوند می داد اما این بار رو به جرم اینکه من خودم پیش دستی کردمو گفتم نه تا تو راحت بتونی بهترین شاگرد زندگیتو پیدا کنی فراموشم کن  شاید هم شدم و احتیاج به گفتن نبود.مثل همیشه که زمان راز و نیازم به درگاه معبود واست دعا می کردم ، دعا می کنم هر کجا هستی و خواهی بود خوشبخت،سلامت و موفق باشی تنها معلم من

      

                   هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.

  من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد (ويکتور هوگو) 

 وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته                                                             

        یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦


ميلاد پروانه ای

و آغاز کردم زندگی ام را همچون همه

از کوچه باغ های پنهان شده در پشت درختان بید عبور کردم.و به رودخانه ای رسیدم که پر بود از صخره هایی که همانند یک ندا مرا به خود می کشیدند.

اما در عبورم از رودخانه، ناگاه با یکی شدن نگاهی در دیدگانم  آب مرا با خود برد. برد به سوی دریای پر عظمت عشق.

یافتم آنچه را که سال ها در انتظارش بودم.آغازی دوباره در زندگی ام رخ داد. هر بار تو را صدا می کردم و تو نمی شنیدی.هرچند من هم قطره ای بودم از جنس تو و شاید هم زاده شده بودم از برای تو ، اما...

روزها گذشت و در پس آن سال هاو رسید روز میلاد من. و بسان همگان که در روز تولدشان آغازی نو را تجربه می کنند جسم من در حسرت دیدار تو یخ زد و زندگی را در جهان دگر آغاز کرد.

این بار تو مرا صدا می کنی و شاید هم به حرمت عشقم به تو قطره ای اشک از جنس خودم بر روی گونه های سرخت جاری می کنی.

این بار تو مرا صدا می کنی و من همچون گذشته که با نگاهت سرد می گشتم و بی تابی می کردم سرد می شوم حتی بیشتر از قبل.

این بار تو مرا صدا می کنی و نفس من چون گذشته در سینه حبس می گردد.

این بار تو مرا صدا می کنی و قلب پر تپشم همانند زمانی که تو را می دیدم از حرکت باز می ایستد با این تفاوت که این بار برای همیشه.

این بار تو مرا صدا می کنی و من به حرمت و رسم پروانگی ام خاموش می مانم و برای خوشبختی تو دعا می کنم.

این بار تو مرا صدا می کنی و دیگران جسم سرد و یخ زده ام را در اتاقی که برایم آذین بسته اند می گذارند تا شاید آسوده بخواب فرو روم.

این بار تو مرا صدا می کنی و شاید هم به حرمت آشنایمان سنگ قبری را بروی جسم اندوهگینم می گذاری به وسعت تنهایی.

و در پس سال ها تو با خورشید زندگیت به خوابی پر مهر قدم می گذاری و من به وسعت فصل های آرزوهایم به خوابی عمیق.

و ترک می کنم روزگاری را که از آن من نبود.

خواستم دیشب بیام و پست تولدم رو بذارم اما از سوی خانواده غافل گیر شدم راستش این خواهر گلی ما عادت داره یک شب قبل از تولد جشن بگیره بنابراین همشون دست به یکی کردن و حسابی واسه تولد  شرمندمون کردن و منو در جمعی قرار دادن که سراسر از مهر و گرمای محبت بوداز همشون واسه تمام محبت ها سپاس گذارم.راستی من که هدیه ام رو ۱ ماه پیش از بابا و مامان گرفته بودم با این اوضاع بازم دیشب حسابی غافل گیر شدم بابایی و مامانی ممنونم

می گن خانوم ها  همیشه از گفتن سن واقعیشون اجتناب می کنند. یا بعد ۲۰ سالگی می گن ۱۵ سال بیشتر نداریم اما من می خواهم از امسال تا سال هایی که خدا اجازه بودن منو در این سرزمین خاکی می ده به گفتن ادامه بدهم تا سوء تفاهم شما آقایون بر طرف بشه بخصوص شما استاد عزیز که هنوز حرفتون تو گوشم می نوازد.

نمی دونم آیا حقیقت داره یا نه اما قبل از خاموش کردن شمع های ۲۰ سالگی ام ( وای رسیدم لب مرز) یه آرزوی قلبی کردم یا به قول بچه ها یه آرزوی تپل که بماند..... امیدوارم همه به آرزووهاشون برسن

بنظر شما من هم باید به این پروانه کوچولو بگم که خانومی تولدت مبارک

                         به هر حال تولد پروانه کوچولو مبارک

                                           لحظه میلاد عشق آبی ست .   

   التماس دعا

                                                                                                       یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦


حرف های پروانه ای

پیامبر اکرم (ص):

درهای آسمان ، در نخستین شب ماه رمضان ، گشوده می شود و تا آخرین شب آن ،بسته نمی شود.

خیلی خوشحالم که تا چند روز دیگه ماه مبارک و پر برکت رمضان آغاز می شه .یه احساس عجیب واسه برگشتن به درون خودمون که متوجه اشتباهاتمون بشیمو، دلمون رو پاک کنیم از تمام گناهان و با خلوص نیت به درگاه خداوند بزرگ قدم بگذاریم. پس پیشاپیش می گم انشا الله که عبادات تمام شما روزه داران قبول درگاه خداوند متعال واقع بشه.امیدوارم کسانی هم که(مثل این بنده ء حقیر) این هفته رو به نیت پیش واز ماه مبارک رمضان روزه رفتن خداوند عباداتمون رو مورد قبول قرار بده.

امروز یه خبر بسیار خوشحال کننده از سوی دوستانم رسید و آن اینکه کلاس های ترم جدید که قرار بود از ۲۰ یعنی فردا آغاز بشه از ۱ مهر شروع می شه البته این وزارت علوم یه خسارت اندازه پول بلیت به ما ها زد ولی ارزش داره ۱ و۲ هفته دیگه در کنار خانواده بمونیمو سحر را در کنار آنها آغاز و افطار را در جمع پر مهر خانواده به پایان رسانیم.

یه تبریک نه مثل همیشه بلکه پر بار تر و گرم تر از گذشته به استادم واسه اینکه فردا سال روز تولد این بزرگوار هست که بدونن چه به یاد ما باشن چه نباشن ما به یاد ایشان هستیم و واسه موفقیت و سلامتی ایشان دعا می کنیم.آخه این پروانه کوچولو یک روز بعد از روز تولد شما البته با.... سال اختلاف (می دونم به خدا اما گفتنش بماند...) سر از پیله بیرون آورد واسه همینم چه بخواهم چه نخواهم روز تولدتون رو هیچگاه از یاد نمی برم. انشا الله روزگار به کام شما باشد .همراه با بهترین آرزوها و یه آسمون گل های سرخ. تولدتون مبارک این ترانه گوگوش رو هم تقدیم به شما که می دونم از آهنگاش لذت می برید.

و اما...

اون که هرچی ابر دنیاست ،خونه داره تو چشاش

اون که ناچار بخنده اما، گریست خنده هاش

اون که تو شهرش غریب با یه عالم آشنا

هیچکدوم باور نکردن غربت تلخ صداش

اون منم ، اون منم ، اون منم

بغضم رو تو گلو می شکنم

دیروز من مثل امروز

مثل فرداست

هر روز دستام سرد و تنهاست

دیروز  امروز   فردا

خیلی سخته این تنایی، بی فردایی

تنها موندن ،تنها خوندن، تنها ،تنها،تنها...

اون که خیلی غصه داره رو لبای بی صداش

مونده فریادش تو سینه  در نمی یاد از لباش

قد یه دنیا کتاب با یه عالم گفتنی

هر کدوم از غصه هاش،هر کدوم از قصه هاش

اون منم ،اون منم    بغضم و تو گلو می شکنم

و بالاخره حرف من...

ندونستم نرسیده

تو شروع قصه می ری

آرزوی زندگیمو

می ریو از من می گیری

ندونستم که دروغ ها

یه بهونه ست واسه رفتن

واسه پر پر شدن من

واسه دور شدن تو

                                    یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦


روزگار پروانه ای

                                                بنام آنکه در هجران غربت

                                             به ما می دهد درس محبت

ایام شعبانیه را به همگان تبریک می گم امیدوارم که این ایام گشایش دهنده ء راه و مسیر مسلمین جهان باشد.ببخشید که دیر شد تا آذین هایی رو که واسه این روزا تدارک دیده بودم بیارم و نصب کنم اما حالا زمان رو بهترین دیدم که چندین دعا با خودم همراه بیارم و می خواهم که بعد از خوندن این دعاهایی به ظاهر ساده اما پر بار آمین بگید تا انشا الله خدا تمام حاجت مندان رو حاجت روا کنه.

امیدوارم تمام مریض ها شفا پیدا کنند.از خدا می خواهم که عمر با عزت به تمام پدر و مادرهای عزیز بدهد و سایه آنها رو از سر خانواده هاشون باز نکند .امیدوارم همهء مردم به خواسته های زیبایشان دست یابند و روزهایی را تجربه کنند که روزی در رویاهاشون به دنبالشان می گشتند. تمام بچه هایی که ۱ یا ۲ سال اخیر برای این مرز ورود به دانشگاه تلاش کردند در دوره دوم به نتیجه دلخواهشون برسند.تمام دانش آموزها ، و دانشجوها موفق و پیروز باشند و بتونند باعث افتخار خانواده هاشون بشن. امیدوارم تمام زوج های جوانی که در این ایام فرخنده زندگی جدیدیشون رو آغاز کردند خوشبخت،سلامت،موفق باشند.امیدوارم خدا محافظ تمام مامان هایی عزیزی باشه که صاحب نی نی شدند یا قراره تا چند وقت دیگه صاحب نی نی های نانازی بشند . و در آخر از خدا می خواهیم که هیچگاه نذاره شاهد این باشیم که پدری به خاطر گرم نگهداشتن کانون خانواده روانه زندان شده . امین یا  رب العالمین

 و اما خاطره....

برای تو می نویسم ،تویی که مرا از یاد بردی

.روزگاری مرا عاشق دانستی و رفتی می نویسم تا یادت آید،روزهای سردی که با گرمای یک لبخند می گذراندیم می خندیدیم،شاد بودیم اما افسوس حالا از هم دور ،جدا،هر کدام در یک سو اما در یک شهر کاش نبودم اینجا ،کاش من هم می توانستم همانند تو که مرا از یاد بردی و دل به دیگری سپردی می زیستم.

نمی دانم شاید هم روزی تورا از یاد بردم و بسان تو فراموشت کردم.

 اما نه من عهد بستم تا زمان مرگ بنویسم و صدایت کنم . هنوز زمزمه های تو در گوشم می نوازد،صدای نی ...

چه خوش بود اگر نی را با ویولن همسازی بود.چه زیبا بود ترانه ای که خود می ساختیم.چه دردناک است اشکهایی که جاری می گردند از دوری ، از تنهایی...

 خستهء جاده،تو را می بینم اما نه در رویاهایم ،تو را می بینم اما جرات صدا کردنت را ندارم.هر بار که دیدمت از سویی فرار را ترجیح دادم و خود را در انتهای شب پنهان کردم تا گم شود راهی و نماند از من صدایی ،تا مبادا خاطراتی که برای تو تلخ بود زنده گردد.اما همان خاطرات مرا شادی بخش است.

 نمی دانم چرا می نویسم،چرا تنها در این شهر نظارگر راه تو هستم. بارها صدایم کردند اما هر بار به بهانه ای صداها را خفه کردم ، هر شب ستاره هایی پر نور تر از قبل به من چشمک می زنند اما باز به بهانه ء کودکی از خود گریزانشان می کنم.

من نمی خواهم ستاره پر نوری که شاید روزی از دستش دهم. من ستاره ای می خواهم درخشان اما ماندگار.ستاره ای می خواهم که هر شب به من چشمک بزند.ستاره ای که از آن من باشد و مرا همراهی کند تا زمان مرگم.

 می نویسم برای او که دوستش دارم.کسی که معنی عشق را به من آموخت و همراهی ام نکرد.

زندگی این چنین است تا زمانی که نمی دانی عشق چیست همه خواهان آن هستند که تو را آموزش دهند تا فراگیری معنی وسیعش را،اما همین که آموختی و دانستی که عشقی برتر از عشق ورزیدن به او نیست تو را به جنگی وا می دارند تا شکستت دهند و محو و نابود گردی...

روزا گذشت ،سال ها گذشت من هنوز عاشقتم ، به یادتم

نمی دونم خبر داری منتظرم یا مردمو و ، فقط تو خاطراتتم

روز و شبم به این خیال، که میشد زخمام خوب می شن

 شوق من اونو می یاره صبح غمام غروب می شن

 یه عمر طولانی من ، به این سئوال میگذرونم

 چی شد گذشتی از منو رفتی چرا نمی دونم 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦


حرفی از يک تولد

واسه هر کسی یه روزی عزیزی و به داشتنش افتخار می کنه اما واسه من تمام روزهای

آغازین زندگی عزیزانم مهم هست و به داشتنشون افتخار می کنم

روز تولد اعضای خانواده ام کسانی که تمام زندگی من هستند و برای موفقیت و سلامتیشان

دعا می کنم.

این ترم تابستون بد دردسری شد آخه مثلا فردا تولد خواهر کوچولوی من اما نتونستم پیشش

باشم اما بهترین کاری که به ذهنم رسید اینکه بیام یه هدیه هرچند کوچیک اما خاطره ساز رو

بدم به آقای پستچی مهربون تا به دستان پر مهرت برسونه راستی اگه از هدیه ناراضی بودی

من بی گناهم آخه در این شهر نصف جهان بهتر از این یافت نمی شد   بابا شوخی کردم نزنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید

راستی خانوم طراح وقت کردید یه کامنت هم واسه ما بی هنرها  بذارید نه اینکه فقط بیایید

بخونید و برید درست که شما می گید از این .......... ( گفتنشو بی خیال  بشم بهتره )

اما چه کنیم کلاس ما در حد شما نیست خانوم جون

یاد دوران دبستان بخیر من پنجم بودم و تو اول،  و روز اول سال تحصیلی منو خواستن که برم دفتر مدیر که در مورد تو با من حرف بزنن اولش  کلی ترسیدم گفتم  دیدی چی شد نکنه یه بلایی سرت اومده می خوان به من بگن اما همین که رفتیم پایین دیدیم خانوم خانوم ها می ترسیدن که تنهایی سر کلاس بشینن و بهونه ء  من رو می گرفتن ، بله دیگه ما هم اون روز ۵ساعت تمام پیش شما نشستیم اما خدایی دمت گرم به تو می گن خواهر نمونه هرچند که مثلا خواهر بزرگتر بودیمو مراقب شما اما کلی حال کردیم واسه خودمون استراحتی کردیم

نانازی روز تولدت رو پیشاپیش تبریک می گم امیدوارم که سالیان سال در کنار عزیزانی زندگی کنی که دوستت می دارن و برای با تو بودن نهایت تلاششان را می کنن نه اینکه  تا سدی را در مقابلشان دیدن جاده زندگی را رها سازند و فراموشت کنن اما کسی جرات داره بخواد خواهر گلی ما رو اذیت کنه اون موقع  من می دونمو اون

یه دنیا شادی، یه آسمون گل های یاس( بخاطر یه خاطر خواهت که گل یاس دوس داره ) و رز ، یه گذشته خاطره های شاد و زیبا همش تقدیم تو باد . موفقیت ، پیروزی ، سلامتی، شادی و بهروزی را برایت آرزو دارم.

         سانازی تولدت مبارک

                     

                     

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦


عشق نامه

سبب منم که می شکنم

اما حرفی نمی زنم ،

اگه هیچکس برام نموند، واسه این که سبب منم

کاش می دونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خوام

کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

زندگی یه دنیایی،

 یه کابوسم ... تو رویایی

یه پاییزم ...  تو بهاری

من یه مرداب ... تو دریایی

از این گریه چه می دونی؟!

نه دردمی نه درمونی!!!

به چه امید می خواهی باشی!؟

که پیش دردام بمونی،

زندگی یه دنیایی،

یه کابوسم ...  تو رویایی

یه پاییزم...  تو بهاری

من یه مرداب ... تو دریایی

سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم .

زندگی شده یه حسرت ، یه درد ، یه آه ، مثل برگی تو دست خزون ...

هرچه جلو تر بریم سد هایی بزرگتر را باید بشکنیم بدون تلاش، توکل،امید،صبر که اصلا

 غیر ممکن هست .اگه فرصتی هم باشه یا مجال صحبتی هم باشه می خوام باز بگم که

عشق بی فایده هست .حرف دکتر شریعتی درست بوده و هست :

( دوست داشتن از عشق برتر است)

واقعا  من که بهش رسیدم نمی شه دل بست چون همه صادق نیستند ،

 همین که به خواسته هاشون نرسند رهایت می کنند و پی دیگری روند.

مقصر نیستند نه منظورم این نیست که همه بی وفا باشند !! مجبورند آخه زمونه

 ازشون می خواهد که چنین باشند و چنین کنند.............

اما خدا رو شکر می کنم که این ۴ نکته رو همیشه با خودم یدک می کشم

   ۱. پشتکار      ۲. توکل    ۳.امید    ۴. صبر  

بی تو طوفان زده ء دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی!!!

بی من از شهر  سفر کردی و رفتی!!!

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی ؟!؟!

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی !!!

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گویا زلزله آمد

گویا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همهء شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز برمن

که زکو یت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

با تو هرگز نستیزم

منو یک لحظه جدایی

نتوانم ......... نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

                     التماس دعا

                                                   یا علی   

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦


روز پدر

                         ولادت حضرت علی (ع) مبارک

هر دل که در آن عشق علی جای ندارد

                                               شمعیست که می سوزد و پروانه ندارد

خواستم پیش دستی کنم و روز پدر  رو ۲ روز زودتر تبریک بگم

بابایی روزت مبارک

امیدوارم همهء بابا های دنیا ۱۲۰ ساله بشن و در کار و زندگی موفق و پیروز باشند. و سایشون همیشه بالا سر خانواده هاشون بمونه

راستی به آقا داداش هام و محمد آقا که تازه بابا شده این روز تبریک می گم

البته یک تبریک حسابی هم به استاد عزیزم که بدانند هنوز به یادشون هستم و آرزوی  بهترین ها رو واسشون دارم 

همراه با بهترین آرزوه ها واسه تمام مردها و پدر های عزیز

                  

                                                    یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦


آغاز و پايانی تنها

عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش

من بیزار از خود و از کردهء خویش

دل نا مهربانم را به دوش می کشم

تا در آن سوی مرزها

که برگ های سیاه و سرگردان  که با من از یک طایفه اند

سلام می گویم....

التماس دعا

                                 یا علی

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦